رشيد الدين فضل الله همدانى
146
جامع التواريخ ( اسماعيليان و فاطميان ) ( فارسى )
نا [ آمده « 8 » ] اخبار مغيبات كردى « 1 » و ، چون شراستى و زعارتى در طبع داشت كه هيچ [ كس سخن « 8 » ] بر روى او رد نتوانستى كرد و از مصالح ملك او نيز نكتهاى كه از آن اندك « 2 » مايه تغييرى به خاطر او رسيدى پيش او باز نتوانستى گفت [ كه « 8 » ] جواب او در حال قتل و عقوبت و نكال بودى ، لاجرم اخبار اندرون و بيرون ، [ ملك و احوال « 8 » ] ، دوست و دشمن ، از او مخفى داشتند ، [ تا به حدى « 8 » ] كه اگر رسولان او از حضرت پادشاهان بازآمدندى ، حكمى كه به جواب ايلچيان [ و التماس « 8 » ] و سخن او فرموده بودندى ، چون موافق طبع [ او نبودى « 8 » ] ، هرگز با او باز نگفتندى ، و اگرچه دانستى « 3 » بر خود پوشيده كردى « 4 » ؛ و هيچ ناصح با او هرگز دم تربيت نتوانستى زد . لاجرم ، چون [ از حد بگذ ] شت « 5 » ، خانه و ملك و مال و زن و فرزند در سر آن خشونت تباه شد « 6 » . و بندگى خواجه نصير الدين محمد طوسى ، او را محتشم ناصر الدين ، [ كه حاكم ] كهستان بود « 7 » ، به قهر پيش علاء الدين آورد و تا زمان نزول آنجا بماند . و علاء الدين به غايت معتقد و مريد شيخ جمال الدين گيل « 8 » بود . هر سال [ او را پا « 9 » ] نصد دينار زر سرخ فرستادى و او آن را به مأكول خود مصرف كردى . اهل قزوين او را سرزنش كردند كه ادرار [ از ] ملك فارس بر مردم انعام مىكند و او قبول نمىكند و از آن ملاحده مىخورد « 10 » . شيخ گفت نه ايمه دين خون و مال ايشان حلال مىدانند ؛ هرآينه چون « 11 » ايشان به ارادت خود مىدهند ، دوباره حلال باشد . و علاء الدين بر اهل قزوين به وجود شيخ جمال الدين گيل منت نهادى و گفتى اگرنه وجود او بودى ، خاك قزوين به توبرهء اسبان به قلعهء الموت آوردمى . يك بار در حالت سكر و مستى « 12 » كاغذى از آن شيخ به علاء الدين دادند ، برنجيد و آن شخص را صد چوب فرمود زدن . گفت اى شقى نادان ، وقتى كه مست باشم چگونه كاغذ شيخ به دست من دهى ! بگذار تا از خمار « 13 » بيرون آيم و هشيار
--> ( 1 ) . مجمع م و د : مغيبات اخبار كردى . ( 2 ) . مجمع د : اويك ؛ مجمع م : او اندك ( 3 ) . مجمع م : دانستند ( 4 ) . مجمع م : كردندى ( 5 ) . ص و مجمع م د : و جهانگشاى جوينى مانند متن ولى در نسخهاى از مجمع گويا آمده : متهورى از حد ( ص 118 چاپى جامع ) . ( 6 ) . مجمع م : خبط و غفلت شد ؛ جهانگشاى جوينى : خبط و جنون شد ؛ مجمع د : خبط شد . ( 7 ) . مجمع د : و در زمان او خواجه نصير الدين محمد طوسى را محتشم ناصر الدين كه حاكم قهستان بود ؛ مجمع م : به زمان او . . . ( 8 ) . ص و مجمع م و د : گيل ؛ زبده : گيلى ( 9 ) . مجمع م و د ( 10 ) . مجمع د : ادرار ملك پارس به مردم انعام مىكند و از آن ملاحده مىخورد ؛ مجمع م : ادرار از ملك فارس به مردم انعام مىكند و از آن ملاحده مىخورد . بعد از اين جمله شماره بعد جا افتاده ( 11 ) . مجمع م : هر وقت كه ( 12 ) . مجمع م و د : شراب و مستى ( 13 ) . ص و مجمع د : حمام ؛ مجمع م : خمار